تبليغاتX
avareh

avareh

اواره

بگذار همانی باشم که تو میخواهی

بگذار همانی باشم که تو میخواهی

 

بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی خواهد

ماند

بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و

با يكرنگی و يكدلی زندگی ميكند

بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد

ميزند

و آن باشم كه برای عشقت: جان خواهد داد

بگذار همانی باشم كه در شادی هايت ميخندد

و در غم هايت با تو شريك است

بگذار كسی باشم كه به داشتن چينين عشقی مانند

تو افتخار كند

بگذار كسی باشم كه وقتی كلمه دوستت دارم را بر

زبان می آورد

اشك از چشمانش سرازير شود

بگذار همانی باشم که تو می خواهیImage hosting by TinyPic                        Image hosting by TinyPic

                                        

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 16:16  توسط nasrin  | 

ای سفر کرده من:

 

Image hosting by TinyPic 

نمی دانم اکنون  من کجا هستم و تو کجا هستی

ولی این را بدان که قلب من بی تو صدایی ندارد و زندگی بدون تو برای من هرگز

لطف و صفایی ندارد.در یک روز غمگین تر از من کوله بار رفتن را بستی

چشم هایم را گشودم دیگر کنارم نبودی . من به عشق تو دل سپرده بودم و این

باعث می شد که دوری ات را باور نکنم. هر چند مدت مدیدی است که

کنارم نیستی اما تا ابد چشم به راهت دوخته ام تا باز گردی. تو یک روز ازادی را از

گرفتی اما خود به سوی ازادی کوچ نمودی مرا اسیر عشق خود نمودی

ومن که رفتنت را باور نداشتم!!! اکنون دل به دریای بی کران تو بسته ام و در سکوتی

بی انتها خیالت را جست و جو می کنم نمی دانم چرا قلمم یاری نمی کند

تا تمامی دلتنگی ها و بی کسیم را از این شهر غریب به سوی تو بفرستم کاش می دانستی

چه بی تا بانه می خواهمت چرا که دوری از تو برای من چون ازمون تلخ زنده

زنده به گوری است. شاید مستحق زجر کشیدن باشم اما نه این چنین.......................

دلم می خواهد که زیباترین عشق جهان را از درون......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:37  توسط nasrin  | 

ـــImage hosting by TinyPicـــــــــــــــــــــــــــــ

قصه ي قرار اخر

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار

يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار

تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار

بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار

يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟

منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار

خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار

نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار

دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار

دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار

حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار

اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار

ـــــــــــــــــــــــــ

واسه يك بار

ـــــــــــــــــــــــــ

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط يه چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه

ــــــــــــــــــــــــ

تو گم شدي دوباره

ــــــــــــــــــــــــ

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره

به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره

يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره

چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 16:22  توسط nasrin  | 

ای مادر تو را ستایش می کنم

ای مادر!ای شکفته از نور خدایی.ای گل نهفته بهشتی.ای همنشین سقای کوثر.ای فرشتهء فرشتگان.ای یار شقایق ها .ای هفت نسل صبور. ای سجاده عشق تا اوج آسمان ها تا عمق اقیانوس ها.دوستت دارم.

ای مادر!ای کاش قطره اشکی بودم که از چشمانت به دنیا می آمدم.بر گونه هایت زندگی میکردم و در لبهایت می مردم.ای کاش گل سرخی بودم که سحرگاه هاهنگام وزیدن باد گلبرگهایم را می چکیدم وبه سویت می فرستادم تا بر گونه هایت بنشینند تا شاید بتوانم اندکی از خستگی هایت را با وجودم حس کنم

ای مادر!ای کاش دریایی بودم که در طوفان امواجم را به ساحل می آوردم و ذر هنگام بازگشت سنگینی بار شانه هایت را با خودم می بردم تا شاید کمی کاستی گیرد.ای کاش چون مشتی خاک بودم که هنگام راه رفتنت به باد می گفتم:مرا در مقابل پاهایت پهن کند تا بر من قدم بگذاری.ای کاش پرنده ای بودم و آنقدر برایت می خواندم تا در مقابلت پرپر می زدم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 19:0  توسط nasrin  |