ـــ
ـــــــــــــــــــــــــــــ
قصه ي قرار اخر
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار
خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم
تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد
بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون
هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟
يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم
يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن
بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري
من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم
شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر
خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت
همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم
غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار
ـــــــــــــــــــــــــ
واسه يك بار
ـــــــــــــــــــــــــ
نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه
نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه
من فقط يه چيزي از خـــــدا مي خــــوام
واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه
ــــــــــــــــــــــــ
تو گم شدي دوباره
ــــــــــــــــــــــــ
قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره
به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره
به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره
تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره
دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره